تبليغاتX
گوش

گوش

درمجالی که برایم باقیست،باز همراه شمامدرسه ای می سازم ...

تو...

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

"احمدشاملو"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:30  توسط  گوش  | 

زتمام بودنی ها ...

زتمام بودنی ها "تو"فقط از آن من باش * که به غیر باتوبودن دلم آرزو ندارد !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 15:33  توسط  گوش  | 

به جان تو.



دگــر بـاره بـشــوریــدم بــدان سـانـم بـجــان تـــو           که هـر بنـدی  که بـر بنـدی  بـدرانم به جان تو
مـن آن دیـوانه بنـدم  کـه دیـوان را هـمــی بنـــدم          زبـان مـرغ مـی دانــم٬ سـلیمـانم٬  به جان تو
نـخـواهـم عـمــر فـانـی را٬  تـویـی عمر عـزیز مـن          نخواهم جان پر غم را٬ تویی جانم   به جان تو
چـو تو پنهان شوی از من  همه تـاریـکی و کـفـرم          چـو تو پیـدا شوی بر من مسلمانـم به جان تو
گـر  آبــی خـوردم از کـوزه  خـیـال تــو در آن دیــدم          و گـر یک دم زدم بی تو٬ پشیـمانم  به جان تو
اگــر بـی تـو بـر افــلاکـم  چـو ابــر تیــره غـمنــاکـم          و گـر بـی تـو بـه گـلزارم  به زنـدانم  به جان تو
سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهـویم     
     چه آهـویم که شـیـران را  نگـهبانـم بـه جان تو
تـو عـیـد جـان قــربـانـی و پیـشت عاشقان قـربان          بکُـش در مطبـخ خویشم که قربانم به جان تو

به غـیر عشـق هـر صـورت کـه آن سر بر زند از دل          ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 14:18  توسط  گوش  | 

خوشبختی.

هرگز برای غروب كردن خورشید گریه نكن :

زیرا آن وقت، اشك هایت به تو مجال نمیدهند تا زیبایی های ستاره را ببینی.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 13:30  توسط  گوش  | 

خدایا وحشت تنهایی ام کشت.....

خدایا وحشت تنهایی ام کشت


کسی با قصه من آشنا نیستUpgrade your email with 1000


در این عالم ندارم همزبانی


به صد اندوه می نالم، روا نیست


شبم طی شد کسی بر در نکوبید


به بالینم چراغی کس نیفروخت


نیامد ماهتابم بر لب بام


دلم از این همه بیگانگی سوخت


به روی من نمی خندد امیدم


شراب زندگی در ساغرم نیست


نه شعرم می دهد تسکین به حالم


که غیر از اشک غم در دفترم نیستUpgrade your email with 1000


بیا ای مرگ, جانم بر لب آمد


بیا در کلبه ام شوری برانگیز


بیا شمعی ببالینم بیاویز


بیا شعری به تابوتم بیاویز!


دلم در سینه کوبد سر به دیوارUpgrade your email with 1000


که : (این مرگ است و بر در می زند مشت!)


                           بیا ای همزبان جاودانی

                 که امشب وحشت تنهایی ام کشت.Upgrade your email with 1000


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:24  توسط  گوش  | 

بسم رب العارفین.


می شود به سوی تو بازگشت؟!

با روحی پژمرده و دلی مرده؟

با روحی مهموم...

با جانی خسته و پاهایی تاول زده

می شود دوباره داغی آتش را بر جان زنی؟!

می شود دوباره سوخت 

و بی قرار شد و ناآرام؟!

می شود دوباره بزم تنهایی به پا شود؟

می شود باز هم من بمانم

و توشه ای خالی از نیاز بوی زمین؟

و پر از فقر...

و پر از بی تابی من

و ناز تو؟

می شود عین و شین و قاف

الفبای دوباره ی زنده گی شوند؟

.

.

می شود تاریکی شب ها را

با ناز نگاهت روشنایی از جنس نیاز دهی؟

می شود بی پناهی روح خسته را

 مأمنی دوباره شوی

 و مجال دهی برای نفس زدن واژه واژه های گمشده ی دل در هوای آغوش خود؟

می شود دوباره به سوی تو بازگشت؟!

.

.

.

می شود...

و من باز می گردم. . .

الهی به  امید تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:12  توسط  گوش  | 

 

فال حافظ